مي‌خوانم ، مي‌نويسم
مي بينم ، مي‌نويسم
مي‌گريم ، مي‌نويسم
مي‌گريم و مثل هميشه حك شده بر صورتم لبخندي خشك .

مثل هميشه به راهم ادامه مي‌دهم . راهي كه روزها مي‌روم و منتظرم تا شايد به مقصد اول برسم .
ياد آن روز مي‌افتم . مثل هميشه آهسته مي‌رفتم . تنها ... . لحظه‌اي به پشت سر نگريستم در دوردست كورسويي اميد ديدم . متعجب بودم چرا قبلا نديده بودم .
اولين بار بود كه براي حركتم يا بهتر توقفم دليلي داشتم . دليلي قاطع ، اميدواركننده ، شادي بخش . روزها مي‌گذشت و نزديك‌تر مي‌شدي . بي هيچ دليل شاد بودم . ترديدي نداشتم . فقط ايستاده بودم . اميدوار ... .
روزهاي آخر به تو اميد مي‌دادم . تشويقت مي‌كردم . حتي گاهي به عقب برمي‌گشتم .
هيچ وقت يادم نمي‌رود روزي كه به هم رسيديم . آنچنان سرمست بودم كه هيچ نمي‌فهميدم .
ديگر مي‌توانم با هدف حركت كنم . نه تنها ... .
اصلا شايد حركت نكنيم . مي‌ايستيم . زندگي مي‌كنيم . تا كي حركت ؟!
يك لحظه هولناك . تو از من گذشتي . من همچنان ايستاده بودم . به دورشدنت مي‌نگريستم . هنوز منتظر بودم .حتي نيم‌نگاهي به عقب نينداختي . و من تشويق مي‌كردم . تو دور مي‌شدي و من ايستاده بودم . و ديگر هيچ .
حركت مي‌كنم . آهسته ، رو‌به‌جلو ، تنها .

مي‌خوانم
            مي‌بينم
                     مي‌گريم
                             و ديگر هيچ .

پي‌نوشت : هي فلاني زندگي شايد همين پنج حرف باشد . گرچه زيبايي حرف اول آن است ولي تا ياس چند حرفي باقيست .