وسط اتاقی که به سختی می شه توش دراز کشید ، دراز کشیده ام و حرکت پره های پنکه سقفی را با چشمانم دنبال می کنم . به سال گذشته فکر می کنم و به سال هایی که پیشرو دارم . به خودم ، تو ، ما ، به همه مشکلات فکر می کنم . هیچ حسی ندارم . نه خوشحالم ، نه ناراحت . آنقدر اوضاع برام عادی شده که حتی گاهی همه زندگی را همین می بینم .
از دانشگاه هنوز چیزی جز تنهایی ، دوری ، عادت کردن به کارهای بیهوده ، سروکله زدن با اساتید و هزار جور کارهایی که سرجمع پشیزی نمی ارزند ، ندیدم .
دیگر نه امیدی به تو دارم که فرسنگ ها از من دوری و نه امید به تویی که در اطراف من پرسه می زنی . دیگر تو هم مثل من شده ای . پوچ و بی تفاوت ، یک دانشجو . تو هم به بیماری گرفتار شده ای که سرعت شیوع آن در بین من و هم ردیفان من ، از هر بیماری واگیرداری سریع تر است . یک بیماری لاعلاج که مرگی هم در پی ندارد .
لباسم را می پوشم ، به طرف محوطه حرکت می کنم . از خوابگاه خارج می شوم . دور از چشم تو در خیابان خوابگاه راه می افتم . شاید چشمی ، نگاهی ، سرگرمی پیدا کنم . یا حداقل به کسی متلکی بگویم و چند ثانیه ای خوش باشم .
به خیابان می رسم ، عده ای را می بینم که از کناری به کنار دیگر می روند . راه می افتم . کمی قدمهایم را تند می کنم . چشمانم را تیز به اطراف می چرخانم . نور و حرارت خورشید را روی پیشانی و بینی ام حس می کنم . چینی به پیشانی می اندازم و به راهم ادامه می دهم . چند نفری را پشت سر می گذارم . حتی جرئت نگاه کردن هم پیدا نمی کنم . قدم هایم را آهسته تر می کنم . کم کم به انتهای خیابان نزدیک می شوم . از خودم بدم می آید . حتی عرضه یک پیاده روی ساده (!) هم ندارم .
دو جفت پسر و دختر را می بینم که خندان از روبرو نمایان می شوند . از طرز راه رفتن و نگاهشان پیداست ، هنوز سایتی نیست که همدیگر را دیده اند . در لحظه ای نگاهم به نگاه یکی از پسرها گره می خورد ، سرم را پایین می اندازم و در ظاهر بی خیال از کنارشان رد می شوم .
چیزی به آخر خیابان نمانده ، در چند قدمی دخترکی که پشت به من ، تنها به نیمکتی تکیه داده نظرم را جلب می کند . لحظه ای می ایستم . دور و اطراف را ورانداز می کنم . تصمیم آخرم را می گیرم . این آخرین فرصت است . ساعتم را از دستم باز می کنم و داخل جیب شلوارم رها میکنم . آهسته به طرف نیمکت حرکت می کنم .
لرزه سراسر وجودم را فراگرفته ، آب دهانم را قورت می دهم و به دخترک نزدیک می شوم . بدون اینکه نگاهی به او بیندازم ، نگاهم را خیره به نقطه ای دیگر نشان می دهم و با عجله می پرسم :
-
ببخشید ، ساعت خدمتتون است ؟
چند لحظه ای مکث می کنم . جوابی نمی شنوم . کمی خجالت می کشم . سرم را پایین می اندازم و آرام آرام نگاهم را به سمت پاهای دخترک برمی گردانم . در یک لحظه دل به دریا می زنم . بدون اینکه سرم را بلند کنم ، می پرسم :
-
ببخشید ، می تونم چند لحظه ای وقتتون رو بگیرم ؟
از حرکت پاهای دخترک متوجه می شوم برای نشستن من جایی باز کرده است . در یک لحظه از دخترک که به این سادگی اجازه هم صحبتی را به من داده است ، بدم می آید . با کمی تردید روی نیمکت می نشینم . کمی از ترسم برطرف می شود . سرم را بالا می آورم و به چشمانش خیره می شوم .
با دیدن نگاه بهت زده اش ، در یک لحظه سرم گیج می شود . رعشه بر اندامم چیره می شود ، صدای لرزش نیمکت را می شنوم . کمی خود را جمع و جور می کنم . به سختی لبخندی می زنم .
در یک لحظه تمام قدرتم را به کار می گیرم و آهسته می گویم :
سلام عزیزم ، طبیعی بود ؟ خوشت اومد ؟!