خدا خيرش بده اين حاج يحيي رو ، بابا بزرگم رو مي گم . اين روزاي آخري خوب ما رو سر کار گذاشته .
پنجشنبه ، آخر همين هفته ، بليط برگشت دارم براي مشهد . البته مدتي هست
که دارم روش فکر مي کنم که بليط برگشت به مشهد دارم يا رفت به مشهد !
خلاصه که اين روزاي آخري حاجي ما رو اوورده شرکت مثلا کار کنيم . خب راستش منم بدم نمي اومد لااقل اين دوسه روز هم اينطوري بگذرونم . اونقدر تابستون امسال مزخرف بود که اين چند روز هم نمي تونه حسن ختامي (!) براش باشه .
الان توي دفترکار که کنار جاده خروجي شهره تنها پشت ميز نشستم . متاسفانه چون شرکت ، کارش راهسازي و حمل ونقل هستش ، معمولا ارباب رجوع هم نداره . فقط هر از چند گاهي تلفن زنگي ميزنه و پس از ردوبدل شدن چند کلمه ، قطع ميشه .
حدودا ساعت 7 صبح بود که اومدم اينجا . حاجي هم رفت سمت خارج شهر براي کارهاي شرکت . من موندم و اين دفتر . مي دوني از کار کردن بدم نمياد . بخصوص وقتي مزه دستمزد اول رو چند وقت پيش چشيدم بدجوري هم کار کردن بهم چسبيد ، ولي خب اينجا خيلي بيکارم . همين حوصله من رو سر برده .
چون روزهاي قبل تجربه بيکاري اينجا رو داشتم ، امروز با خودم دو تا کتاب داستان اووردم . اما هنوز دو ساعت نشده بود که هر دو رو تموم کردم . خودم هم تعجب کردم 500 صفحه داستان فقط دو ساعت !
خب داشتم مي گفتم ، خيلي از بيکاري کلافه شدم . هرچي هم اينجا رو زير و رو کردم چيز سرگرم کننده اي پيدا نکردم . آخرش با خودم گفتم لااقل بشينم يه چيزي بنويسم بلکه اين چند ساعت هم بگذره .
شرکت اومدن من اونم اين چند روز آخر ، با همه ضدحالي که داشت ولي چند تا خوبي داره که به همه ضدحاش مي ارزه . مثلا اينکه کم کم عادت مي کنم صبح از خواب بلند بشم يا اينکه بالاخره بعد از سه ماه خودکار به دست گرفتم !
ولي باز هم خيلي اعصاب خردکن شده . آدم از بيکاري نمي دونه چيکار کنه . يادم هست گفتم اينجا تلفن هم داره . گاهي به سرم مي زنه که بابا ، سنگ مفت ، گنجشک هم مفت ، گوشي رو بردارم و هي شماره بگيرم . ولي باورت نمي شه براي دفعه اول چند ساعت هر چي به مغزم فشار اوردم کسي به خاطرم نيومد که بهش زنگ بزنم . آخر سر هم به مسعود زنگ زدم که بعدازظهر بريم دور بزنيم ،
همين . ممکنه پيش خودت بگي که آخ ، اگه من جاي تو بودم زنگ مي زدم به نامزدم يا دوست دخترم و دلي از عزا درمي اورديم . ولي الحمدا.. من از از اين يکي هم معافم !
ميدونم که تا چند روز ديگه که پام رو بذارم تو دانشگاه ، بدبختي شروع مي شه ، ولي از نوع برعکسش ! ديگه حتي وقت ندارم سرم رو بخارونم ولي فعلا همه فکر و ذهنم مشغول اين چند ساعته که چطوري بگذرونم .
خوب که دقت ميکني ميبيني ما آدما هميشه با اوضاع حالمون مشکل داريم . وقتي که کار داريم مي گيم خسته شديم از کار کردن ، وقتي هم که کاري نداريم مي گيم ذله شديم از بيکاري ! تازه اونايي هم که مي گن ما راضي هستيم در واقع به وضعشون عادت کردن وگرنه رضايتي در کار نيست . والا چي بگم .
لازم نيست چيزي بگي ، مي دونم دارم چرت و پرت مي گم ولي باور کن اونقدر بيکارم که مي تونم قد يه رمان حرف بزنم ولي خدا کنه تو اونقدر بيکار نباشي که پاي حرفاي من بشيني .
خب کجا بودم ؟ آهان ! يکي بود يکي نبود ...