آخر خط

و هیچکس نفهمید که تمام وجودم را صفر و یک کردم و در دل این زندگی ریختم . حتی یک نفر نفهمید ، خندیدم و نوشتم خنده ، گریه کردم و نوشتم گریه ، تنها بودم و نوشتم تنهایی . تمام زندگیم را به دستهایم سپردم و بعد هیچ .
دیگه چیزی برام نمونده ، به همین سادگی و امشب تو آخرین بازمانده قافله راهزنان بودی که غنیمتی گرفتی و رفتی . و من چه ؟ هنوز حیران آخرین جمله تو :
                                  دوستت دارم ، در حد
net  !

پی نوشت : تکه قلبی که برایم مانده برمیدارم و راه می افتم ، به کجا نمی دانم . ولی هرجایی غیر از اینجا . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

کلام آخر : این وبلاگ به علت بی جنبه بودن نویسنده اش تا اطلاع ثانوی بی صاحب میباشد . در ضمن دستان نویسنده مذکور لال شده اند ! وی فقط با زبان می تواند حرف بزند !

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نادونی

مشرقی جان بد گرد و خاک کردی.... سال نوت مبارک... حال واحوال....نبينم غمتو مرد.... تاتا

AINAZ

سال نو مبارک مهربونم....اميدوارم سال جديد سالی توام با موفقيت و سلامتی برای تو و خانواده ی محترمت باشه.....اميدوارم تو سال جديد به تمام خوسته های قلبيت برسی....شکوفايی شکوفه ها و طراوت طبيعت توجه و درک عميق ميخواد....مطمئنم که تو اين درکو داری....آرزوهای سبزت شکوفا ....عاشق خفته آپديت شد...سری بزن...

nazi

سلام دوباره خوب نميدونم چی بگم اميد وارم کسی رو که اين حرف رو بهت زده ببخشی گناه داره (چشمک!) خوب روی من و زمين زدی پيش اين همه آدم ضايعم کردی ملالی نيس منم ميگم ای ول ! که مساوی شده باشيم ولی يه چيزی نکنه طرف ميخواسته بگه که اندازه وسعت بی پايان نت دوست داره! ازش بپرس اگه ميتونی

شیوا

سلام دوست خوبم شايد اين آخرين پستم باشه ......... خوشحالم می کنی بهم سر بزنی .......

nazi

.. شد ۹۶ ساعت ۴شبانه روز...

nazi

تولدت مبارک!!!!

س ا را

من حاظرم صاحب اين وبلاگ بشم وای مگه تودلت بوده؟مبارکه کو شیرینیش؟

س ا را

سلامبازم می گم... من حاظرم حالا که نويسنده ی وبلاگ بی جنبه است صاحب وبلاگم ...تولدت بوده؟ای ..من نمی دونيستم ...خب مبارک باشه ..چه کنم خبچه دوستايی !!هه هه چه نظرايی به به

ستاره بانوی آسمان

سلام...ميگم که نمی نويسی حداقل يه خبری از خودت بده...ادم اينجوری دلواپس ميشه...منتظرتم.

(¯`'·.¸.·مینـــــــــــــــــــا..¸.·'´¯)

با دسته ای بنفشه به دیدارت آمدم در ایستگاه غروب.... در جاده ای گمنام.... در کنار نرده های پیچک پوش انگار دوباره صدایم کردی برگشتم اما..... فقط باد بود که میوزید!! من، همیشه باورت داشتم کا فی بود باورم می کردی، تا باورت شود که هستی، هستم تا باورت شود که..... میتوانیم با هم باشیم... ولی حالا باید .... باید ، باورمان شود/باورمان شود که.... ............................. دیگر دست هایمان ویران شدند! به روزم و منتظر حضور همیشه سبزت