وقتی نيستی !

وسط اتاقی که به سختی می شه توش دراز کشید ، دراز کشیده ام و حرکت پره های پنکه سقفی را با چشمانم دنبال می کنم . به سال گذشته فکر می کنم و به سال هایی که پیشرو دارم . به خودم ، تو ، ما ، به همه مشکلات فکر می کنم . هیچ حسی ندارم . نه خوشحالم ، نه ناراحت . آنقدر اوضاع برام عادی شده که حتی گاهی همه زندگی را همین می بینم .
از دانشگاه هنوز چیزی جز تنهایی ، دوری ، عادت کردن به کارهای بیهوده ، سروکله زدن با اساتید و هزار جور کارهایی که سرجمع پشیزی نمی ارزند ، ندیدم .
دیگر نه امیدی به تو دارم که فرسنگ ها از من دوری و نه امید به تویی که در اطراف من پرسه می زنی . دیگر تو هم مثل من شده ای . پوچ و بی تفاوت ، یک دانشجو . تو هم به بیماری گرفتار شده ای که سرعت شیوع آن در بین من و هم ردیفان من ، از هر بیماری واگیرداری سریع تر است . یک بیماری لاعلاج که مرگی هم در پی ندارد .
لباسم را می پوشم ، به طرف محوطه حرکت می کنم . از خوابگاه خارج می شوم . دور از چشم تو در خیابان خوابگاه راه می افتم . شاید چشمی ، نگاهی ، سرگرمی پیدا کنم . یا حداقل به کسی متلکی بگویم و چند ثانیه ای خوش باشم .
به خیابان می رسم ، عده ای را می بینم که از کناری به کنار دیگر می روند . راه می افتم . کمی قدمهایم را تند می کنم . چشمانم را تیز به اطراف می چرخانم . نور و حرارت خورشید را روی پیشانی و بینی ام حس می کنم . چینی به پیشانی می اندازم و به راهم ادامه می دهم . چند نفری را پشت سر می گذارم . حتی جرئت نگاه کردن هم پیدا نمی کنم . قدم هایم را آهسته تر می کنم . کم کم به انتهای خیابان نزدیک می شوم . از خودم بدم می آید . حتی عرضه یک پیاده روی ساده (!) هم ندارم .
دو جفت پسر و دختر را می بینم که خندان از روبرو نمایان می شوند . از طرز راه رفتن و نگاهشان پیداست ، هنوز سایتی نیست که همدیگر را دیده اند . در لحظه ای نگاهم به نگاه یکی از پسرها گره می خورد ، سرم را پایین می اندازم و در ظاهر بی خیال از کنارشان رد می شوم .
چیزی به آخر خیابان نمانده ، در چند قدمی دخترکی که پشت به من ، تنها به نیمکتی تکیه داده نظرم را جلب می کند . لحظه ای می ایستم . دور و اطراف را ورانداز می کنم . تصمیم آخرم را می گیرم . این آخرین فرصت است . ساعتم را از دستم باز می کنم و داخل جیب شلوارم رها میکنم . آهسته به طرف نیمکت حرکت می کنم .
لرزه سراسر وجودم را فراگرفته ، آب دهانم را قورت می دهم و به دخترک نزدیک می شوم . بدون اینکه نگاهی به او بیندازم ، نگاهم را خیره به نقطه ای دیگر نشان می دهم و با عجله می پرسم :
- ببخشید ، ساعت خدمتتون است ؟
چند لحظه ای مکث می کنم . جوابی نمی شنوم . کمی خجالت می کشم . سرم را پایین می اندازم و آرام آرام نگاهم را به سمت پاهای دخترک برمی گردانم . در یک لحظه دل به دریا می زنم . بدون اینکه سرم را بلند کنم ، می پرسم :
- ببخشید ، می تونم چند لحظه ای وقتتون رو بگیرم ؟
از حرکت پاهای دخترک متوجه می شوم برای نشستن من جایی باز کرده است . در یک لحظه از دخترک که به این سادگی اجازه هم صحبتی را به من داده است ، بدم می آید . با کمی تردید روی نیمکت می نشینم . کمی از ترسم برطرف می شود . سرم را بالا می آورم و به چشمانش خیره می شوم .
با دیدن نگاه بهت زده اش ، در یک لحظه سرم گیج می شود . رعشه بر اندامم چیره می شود ، صدای لرزش نیمکت را می شنوم . کمی خود را جمع و جور می کنم . به سختی لبخندی می زنم .
در یک لحظه تمام قدرتم را به کار می گیرم و آهسته می گویم :
سلام عزیزم ، طبیعی بود ؟ خوشت اومد ؟!

/ 7 نظر / 26 بازدید
sara

صبخ تا شب خسته می شوم از با خودم جنگيدن که عادت نکنم.........خوشحال نمی شوم از اين ياوه های هميشگی که عادت نکنم..........هيچ نمی کنم که عادت نکنم.........ميترسی از عذاب و عادت می کنی و اين حرفی است که بارها می شنوم اين روزها.......اولشه عادت می کنی عادت می کنی.........ولی گاهی کسی هم هست که بفهمد من انتهای زمينم..........من از همه جا مشروطم ........بيشتر از اين نيست که........هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستاره

سلام..نمی دونم در برابر اين همه بغض تنهائی کسالت و هزار واژه هرزه و آلوده ائی که ذهن جوانت را مسموم کرده چه ميتوان گفت...با اينکه چند بار با تو صحبت کردم و نتوانستم بفهمم چه چيز اينقدر تو را آزرده کرده و البته به دنبال کشف موضوع هم نيستم...اما کاش با خودمان مهربان تر بوديم...نمی دانم چرا از خودمم بدم آمد...راستی دوست داشتی به منهم سری بزن.

sofia

قشنگ بود. و طبیعی! یه عالمه آدمم هست با هزار برابر زندگی بیخودتر از ماها!

نادونی

سلام مشرقی جان...احوالاتت چطوره....بخدا فوشم نده.....من اومدم اين مطلب روخوندم خيليوقت ژيش امام اونکارت کوفتی باز نميکرد قسمت نظرخواهی رو....ببخشيدا..نگی طرف بی معرفت بودا....شاد باشی هميشه...راستی نماز و روزهاتون بول...تاتا

نادونی

التماس دعا...مشرقی جان التماس دعا....

ناما جعفري

بادکنک مشرقی عزیز سلام.....دنيا روي سبيل هاي ما مي چرخد/ آب مي خورد / فكرمي كند كمال الملك تزريق كند داوينچي مي شود / {نه !! / آنا جان....... كسي كه سيگارتيرمي گذارد گوشه لبش/ بسوزد دلش/ به خيابان انقلاب وصل نمي شود..../به امید دوباره دیدن شما

نادونی

خيال کم با خوش خيالی به آی نزده ای....آری ...هرچقدر ها کنم ديگر حتی خودم هم دو به کشم که دستان تو باورشان بشود....سلام مشرقی جان....نه بابا اين حرفا چيه...شما هر موقع باشی عزيزی چه دير به دير چه زود به زود....تاتا