او نيز ...

يک روز به طور اتفاقی ديدمش . ديدم داره نگاهم ميکنه اول سعی کردم خودم رو به اون راه بزنم ولی خوب که دقت کردم ديدم نگاهاش يه جور ديگه است . منم شروع کردن به نگاه کردنش . اين بار اون سرش رو پايين انداخت .

اون روز هر چی باخودم فکر کردم که منظورش از اون نگاه ها چی بود ؟هيچی نفهميدم . فقط يه حس عجيب داشتم .

بعد از چند روز دوباره چشمم بهش افتاد ولی اين بار اون حواسش نبود . يه خورده که گذشت متوجه من شد نگاهی کرد و دوباره دنبال گمشده اش روی زمين گشت .

کم کم حس می کردم بهش علاقه مند شدم و حتما او نيز .

ديگه نمی تونستم بهش نگاه کنم و او نيز .

نه دوری اش رو می تونستم تحمل کنم و نه حضورش . و او نيز .

هر شب در خوابم با او تا آسمان ها می رفتم و صبح به زمين سقوط می کردم . شايد او نيز .

يه روز حس کردم ديگه نمی تونم ادامه بدم باخودم عهد کردم اگه امروز حرفی باهام نزنه ديگه پامو توی اين شهر نمی گذارم و برای هميشه از اينجا می رم .

آن روز هم گذشت و ديگر هيچ .

شب چمدانم را جمع کردم . صبح در ترمينال بودم . روی صندلی ام نشستم و منتظر حرکت اتوبوس .

باورم نمی شد مسافر صندلی کناری او بود . سرم رو پايين انداختم . اونيز .

هيچ نگفتم و او نيز .

به نزديکی مقصد رسيدم . اتوبوس نگه داشت و من پياده شدم . هر چه صبر کردم پياده نشد . لبخندی زد . بالاخره يک نفر بايد اين قفل را می شکست .  

 

/ 34 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Farangiss

خب من که کامنت گذاشته بودم... ممنون از لطف شما.

sara

يکی يکی چراغای شهر خاموش می شدن........من که تو به شکستن کار هر روزم بود هنوز هم بيدار خواب می ديدم........لباس بيداری نداشتم لباس خواب هم ........من در حجم ممتد نا در کجايی و بی در زمانی راه می رفتم اما............هر جا که بودم با قفل و بی قفل او رفتنی نبود..........دوريش عذاب آور است نزديک تر که باشد بيشتر هم احساسش می کنم..........آخر وقتی تا ته معنی نه وصل ممکن نيست بروی می بينی........می توان وصل همه را فدای وصلاو کرد.........اما خودش را چه که حضور مطلق است.............و من همه ی اين ها را فقط و فقط به عشق می گويم............

sara

و بعد هم می بينم انگار حرف ها ارزش شنيده شدن دارند اين منم که شايسته ی گفتن نبودم .......اين است که چند ماه سکوت لازم است( اين آخرين پستمه تا يه مدتی )

sofia

قشنگ بود هميشه يكي بايد برا شكستن قفل پا پيش بذاره!

تسنيم

سلام. نه دوست من چرا بايد از دستت ناراحت باشم. در مورد لينک هم لطف کردی. اين متن آخرت هم جالب بود راستش هميشه همينجوريه ديگه !!! يکی بايد ...

pyam

سلام چطوری جوان؟ خوبی خشی؟ درسها را هم که خوب می خوانی حتما ها؟!

بارون

بازهم سلام...با اجازه لینکت رو گذاشتم

leila

سلام/واقعا زيبا بود/کاشکی هميشه يه نفر بتونه اين قفل سکوت رو بشکنه اما وقتی نمی شکنه آدم رو ديوونه می کنه/شبهای تنهايی به روزه و نتظر حضورت يار نيک/ليلا...

صنم

شرمنده ام که کم ميام، اما بدون که هر موقع چيزی تو وبلاگم می نويسم به تو هم سر ميزنم.....فعلا...!

mina

سلام متن خيلی جالبی نوشتی اميدوارم موفق باشی