سفرنامه ی بادکنکی !

بالاخره تونستم یه کامیوتر پیدا کنم که به اینترنت وصل بشه . دیگه داشتم دیوونه می شدم باید یه چند بایتی مصرف می کردم !
جای شما خالی یک هفته قبل با بچه های جهاد دانشگاهی دانشکده جمع شدیم و تصمیم گرفتیم بریم تهران نمایشگاه بین المللی کتاب . خب بعد از کلی سیخ کردن این مسئول و اون مسئول بالاخره یه بودجه ای جور کردیم و راهی شدیم .
حدود ۱ روز تو راه بودیم و بعد از کلی تو سر و کله ی هم زدن داخل اتوبوس به تهران رسیدیم . برای ناهار قرار بود بریم سلف دانشگاه شهید بهشتی که با استقبال بی نظیر آن ها مواجه شدیم (!) چیزی نموده بود که جای ناهار ، حسابی کتک بخوریم . بعد از ظهر رفتیم نمایشگاه کتاب . جای شما خالی تا چشم کار می کرد غرفه های نشریات مختلف بود و همه غرفه ها مملو از کتاب های رنگارنگ . آدم دلش می خواست تا هر وقت ممکنه اونجا باشه و توی کتاب ها شنا کنه . از شما چه پنهون من هم که دانشجو و جیبم هم که خالی فقط حسرت داشتن اون کتاب ها رو می خوردم . ولی خب بالاخره یه چند تا کتابی که به وضع جیبم بخوره پیدا کردم .
شب با بچه ها رفتیم خوابگاه دانشگاه تهران . ظاهرا بچه های دانشگاه تهران شبا توی اتاقشون آتش درست می کردن تا سردشون نشه . آخه حتی یه جای سفید هم روی در و دیوار اتاق ها پیدا نمی شد .
روز بعد هم رفتیم نمایشگاه و همون آش و همون کاسه . شب راه افتادیم به طرف کاشان . قرار بود بریم گلاب گیری . وقتی به کاشان رسیدیم نزدیک ۱ ساعت دنبال دانشگاه کاشان گشتیم . آخرش هم گوشه یه بیابون پیداش کردیم . ظاهرا جدا کردن دانشجوها از بقیه ملت یه طرح همه گیره و همه جای ایران رواج داره !
بر خلاف انتظارمون مسئولان دانشگاه کاشان خیلی خوب با ما برخورد کردند . شب هم دانشجویان خوابگاهی کلی به ما حال دادند . روز اول رفتیم باغ فین و حمام و از این جور حرفا ... !
بعد از ظهر رفتیم به طرف نیاسر و در راه برگشت رفتیم آرامگاه سهراب سپهری . باورم نمی شد با چنین صحنه ای مواجه بشم . کسی که دوست دارم فقط بتونم یک شعر در حد و اندازه های اون بگم حالا اینجا خوابیده زیر یک سنگ سفید بدون حتی یک دیوار یا سقفی . خیلی ساده آرام یک سنگ قبر تنها در حیاط یک امامزاده دورافتاده . دوست داشتم از ته دل گریه کنم . بعد از مدتی توقف بالاخره سهراب را هم تنها گذاشتیم . تا به وصیت روی سنگ قبرش عمل کرده باشیم .
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
روز آخر رفتیم قمصر مراسم گلاب گیرون . بیشتر شبیه مراسم مخ زنون یا یه چیزی تو این مایه ها بود . همه سعی می کردند به هر نحوی شده برای گلاب هاشون مشتری جور کنن . ما هم خب زیاد دوام نیاوردیم و همون اول دامن از دست دادیم . تمام نقدینه هامون رو از دست دادیم .
و در پایان بعد از ۲۴ ساعت طی مسير به مشهد برگشتيم .
قصه ما به سر رسيد . کلاغه به خوابگاه نرسيد .

نتيجه اقتصادی : با پول دانشگاه اردو رفتن خيلی حال می ده ختی اگه به مقصد جهنم باشه .
نتيجه اخلاقی : کتاب خريدن بهتر از گلاب خريدن است .
نتيجه غير اخلاقی : گلاب خريدن بهتر از کتاب خريدن است .
نظريه فيمينيستی : حضور دختران حتی در اردو هم باعث بهبود کار می شود .
نظريه ضد فيمينيستی : دختران فقط به درد اردو می خورند .

و در پايان : پايان !

/ 34 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sara

بسی هم حسوديم شد و لی خيلی تر جيح می دم تنها برم تا به درد اردو رفتن هم نخورم بعدش هم از يه دختر با صداقتی بپرس تا برات تو ضيح بده که چرا اتفاقا اين پسران که تو اردو ها خيلی به درد می خورن:ی

saye

سلام وبلاگ زيبايی داريد از اين که به وبلاگم سر زديد ممنونم موفق باشيد

نازنين

سلام خوبی؟ من شوخی کردم که تو باهام قهری خوب ديگه فعلا سرم شلوغه بعدا بهت سر می زنم باشه؟بای بای....

atefe

منم موافقم .مفت باشه ...باشه.پسر ها هم به بهبود كمك مي كنند

2khtarkhabgahi

نمايشگاه کتاب اونم با بروبچز معرکه است...

arash

سلام خوب. من به روز شدم. همگيتون بياين خوشحال می شم

maryam

نميدانم چی بگم من هم شايد موافقم متن دادم بيا پيشم قربانت مريم

ainaz

يک نگاه /و دو سلام / تا بی نهايت لبخند و اشک/ خورشيد در دستانم مرد /طلوع ميکنم /تا تولد دوباره ات را جشن بگيرم/فردا صبح ديگری ست/که شايد شبی نداشته باشد.....***منو تنها نذاريد..منتظرم...آرزوهای سبزت شکوفا....لينکتو گذاشتم....

sofia

سلام. يه سوال ارزش آدما رو چي تعيين مي كنه؟ من آپديت كردم خوشحال مي شم سري بزني.

raha

سلام خوش به حالت من مراسم گلابگيری رو خيلی دوست دارم...........شاد باشی