يه روز ، مثل هميشه

ديگه نتونستم طاقت بيارم . مجبور شدم خودم را روی اين چندتا تيکه کاغذ خالی کنم . خيلی داغونم . اين بار نه برای خودم .
هيچ وقت فکر نميکردم کار به اينجا بکشه . حتی تصورش هم من رو آزار می داد ، ولی حالا ... . مدت‌هاست قدم در مسيری می‌گذارم که انتهای اون مدام من رو به سوی خود می‌خواند ولی هر چه جلوتر ميروم ، اين جاده چون باتلاقی من را به داخل خود ميکشد .
ديگر نمی‌خواهم دستم رو جلوی صورت‌هايی دراز کنم که با صد سيلی سرخ شده‌اند و خود خواهان دستی هستند که به ياريشان بشتابد .
دارم کم‌کم متلاشی ميشوم ، خورد ميشوم ، خجالت ميکشم از خودم ، حتی يش خودم ، خود خودم .
نمی‌تونم اين رو بهت بگم ، ولی بايد ميگفتم ، که تو نيستی ، تو نيستی آن چه من ميخواستم و من نه آنچه تو .
تازه فهميدم که اين نه آن رنگ رخساره‌ست که خبر ميدهد از سر درون .

پی‌نوشت : يه مدتی با خودم کلنجار ميرفتم که دارم چيکار ميکنم ؟ امروز فهميدم ديگه زندگی نميکنم . دچار زندگی زدگی شدم . قديم آبمون کم بود ، حالا نونمون !

/ 8 نظر / 3 بازدید
sofia

دچار زندگی زدگی شدن چيز بدی بايد باشه؟! می تونی زندگی کنی.

leila

سلام. دروغ چرا؟ راستش نفهميدم قضيه رو! به هر حال موفق باشی...

بامداد

چرا اينجوری به اين قضيه نگاه می کنی ؟ درسته که نميدونم چی شده و چی بهت می گذره ولی احساس می کنم بتونم حالتو بفهمم ... يه بار يه جايی يه دعايی گوش دادم که خيلی خيلی زياد روی من تاثير گذاشت ؛ خدايا تو چيری رو از ما نميگيری مگه اينکه يه روزی بهترشو به ما بدی ؛ ... اگه اينجوری فکر کنی خيلی می تونی آروم بشی .. حتمن حتمن صلاح تو در چيزی بوده که برات اتفاق افتاده

بامداد

و صلاح تو در تجربه تلخی بوده که بدست اوردي» مطمئن باش يه روزی می فهمی که اين تجربه به تمام ناراحتيا می ارزيده ... قول می دم که اينجوری باشه ... من خودم به اين باور رسيدم و الان آرومتر از اونيم که بشه تصورش کرد ...

شیوا ( من همیشه باهاتم )

سلام عزيز ....................... چی بگم !!!!!!!!! ...................... ولی خيلی ها وقتا منم اينجوری می شم ........ ولی چاره چی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .................... راستی من آپم وقت کردی بيا

ستاره

سلام خسته شدم بسکه اومدم کسی تحويلم نگرفت...اما بازم ميام...چون ميدونم دنيا برات سنگينه...

nazi

ميدونی حامد قديما که مامانم برام قصه ميگفت برام عجيب بودکه چرا مامانم رو به رو شدن اونايی که هميشه آخرداستان به هم ميرسيدن و باحساسيت بيشتری تعريف ميکرد ميگفت: گم شده اش و پيدا کرد... ولی حالا ميفهمم که چرا اين جوری ميگفت وچرا آخر داستاناش همیشه یه جور تموم میشدميخواست حداقل برای يه بارم که شده تصور کنم دنيا انقدر باوفاهست که همه آدما به آرزوهاشون برسن