خدابيامرز ...

هيچ وقت از يادم نميره چقدر مهربون بود . وقتی خونشون می رفتيم از شادی نمی دونست چی کار می کنه . دستاش رو باز می کرد تا ما تو بغلش بپريم . بعد با دستای زمختش موهای ما رو نوازش می کرد . پدرم رو خيلی دوست داشت . پدرم هم اونو اندازه دنيا دوست داشت .
هنوز يادمه گاهی منو با خودش سر کار می برد . کوره آجرپزی داشت . خودش هميشه نزديک کوره می رفت و به من می گفت که جلوتر نرم . منم که عاشق خاک و خاک بازی بودم با قوطی کبريت برای خودم برج و بارو درست می کردم .
يادم نرفته دست منو می گرفت و می گذاشت روی سرش که تقريبا خالی بود . بعد می گفت : ببين جون ميده برای سرسره بازی . هنوز کلاه نمدی روی سرش يادمه که هيچ وقت اجازه نمی داد بهش دست بزنيم . حتی پدرم هم بهش دست نمی زد .
انگار همين ديروز بود که تنها شده بود . وقتی زنش فوت کرد . قيافش عوض شده بود . اصلا جلوی ما گريه نمی کرد . همش بغض می کرد . به روی خودش نمی آورد . می خواست ما ناراحت نشيم .
يه گوشه کز می کرد . به روزهای آينده فکر می کرد . روزهايی که بايد تنهايی سپری می کرد .
ما هم فکر می کرديم ولی کار زيادی از دستمون بر نمی اومد . هيچ وقت فکرش رو هم نمی کرديم فقط ۳ ماه ديگه فرصت داريم از آغوش گرمش بهره ببريم . فقط ۳ ماه فرصت داريم توی خونش جمع بشيم و زير کرسی دراز بکشيم و به صدای نی زدنش گوش بديم .
اون موقع هنوز تو رو نمی شناختم . وگرنه حتما يه بار پيشش می بردمت . فکر نکنم تو هم اونو ديده باشی . نمی شناسيش . خدا بيامرز پدربزرگم بود .

/ 52 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

خدا اموات همرو بيامرزه

فرداد...

سری به من بزن که من سرم به سنگ ميزنم! زتنگی دلم نشان ، به قلب سنگ ميزنم.

مهسا

سلام خانم يا آقای x یا y. وب لطیفی دارید سر فرست مطالبتون رو می خونم از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم.

مهسا

مطلبت رو خوندم نتونستم طاقت بیارم خدا بیامرزه پدر بزرگت رو منم پدر بزرگ ندارم 2ساله که ندارم.....................

bachehaye-proo*Hanoosh*

با سلام مطلب بسيار زيبا و قشنگی بود من به روز هستم و تازه وبلاگ زديم (من و داداشم) به ما هم سر بزن و نظر بده تا با نظر دادنتو وبلاگ اندکی بهتر شود

AINAZ

سلام مهربـــــــون ... آپدیــتم .؛ دیر نکنی ؟ منتظرم ...! بدرود!!!

majid(نادونی)

سلام....خبری از آپديتت نيست مشرقی جان....امتحانا فينيش شد...به سلامتی.....شاد باشی...تاتا

محسن

سلام دوست جون/خوبی؟/چرا به روز نميکنی دادا؟/اصلا به من چه يکی بگه تورو سننن/زياد مزاحمت وقت شريفت نميشم خواستم بگم که من به روزم خوشحال ميشم يه سر بهم بزنی/قربانت محسن(بکام)/تا درودی ديگر بدرود

::..* من و شعرهايم *..::

از دل افروز ترين روز جهان خاطره اي با من هست به شما ارزاني:/ سحري بود و/ هنوز گوهر ماه به گيسوي شب اويخته بود/ گل ياس/ سلام مهربون ... اميدوارم حالت خوب باشه ... به روز هستم بي صبرانه منتظر حضور سبزت هستم ... موفق و پيروز باشي

مریم

زيبا بود دوست خوبم.حالا چرا بادکنک بادبادک نه؟چرا سوال پرتییییییی