مدتی است ...

هر بار که نگاهم به نگاهت گره خورد ، با مهربانی آن گره گشودی و گفتی : برو ، مشکلت حل شد . ای کاش می‌توانستم ، چشمانم را به کورگره‌ای فدای چشمانت کنم تا بفهمی ،‌ عشق مشکلی لاينحل است .

پی‌نوشت :
مدتی‌ست می‌خواهم چيزی بنويسم ، حرفی بزنم . اما هر چه سعی می‌کنم دست و دلم همراهی نمی‌کند . چطور از تو بنويسم در حالی که ديگر هيچ حسی نسبت به تو ندارم . چطور از عشق آتشينی بنويسم که از سوز سردی آن ، چيزی جز رخوت و سستی عايدم نشده است .
مدتی‌ست می‌خواهم چيزی بگويم ، ولی هنوز تکرار آخرين زمزمه‌ام ،‌ زير لبهايم به خواب رفته و خيال نجوا شدن ندارد . آخرين زمزمه‌ای که ای کاش آن را می‌شنيدی و بعد اينگونه محو می‌گشتی .
مدتی‌ست می‌خواهم که ديگر هيچ نخواهم . ولی چگونه بخواهم ، آخرين خواسته‌ات را که تو را نخواهم ، تو که تنها خواسته من بودی .
گرچه هنوز مدتی نيست که رفته‌ای ، ولی مدت‌هاست که سحر را آسوده سر بر بالين می‌گذارم تا خورشيد عليک‌گوی سلام ديگر عاشقان باشد . ساعتم هم مدتی‌ست چون من در خواب است .
بايد به فکر قوه‌ای جديد برای ساعتم باشم يا شايد عشقی جديد برای قلبم .

/ 9 نظر / 24 بازدید
sara

اولا يعنی چی منظورت اينه که من انقدر خنگم؟! :دی بعدشم الان که خوندمش تازه فهميدم خودم بد خونده بودمش

فرنگیس

/دل از من برد و روی از من نهان کرد ... خدا را با که اين بازی توان کرد؟/... اما... /.دوش می گفت فردا بدهم کام دلت ... سببی ساز خدايا که پشيمان نشود/.... شاد باشيد!

sofia

يه باطری برای قلب؟ اگه بخوابه چی؟ يه چيزی پيدا کن ابدی باشه.

محمد

سلام......بسيار بسيار زيبا بود . عاشق شدن شايد آسان باشه ولی عاشق موندن کار هر کسی نيست....اگر رهرو حقيقی عشقی هرگز از آن متنفر نمی شوی گرچه معتقدم که نفرت نيز مرتبه ای از مراتب عشق است که بايد آن را نيز پشت سر نهاد که بر عشق پله های فراوانی است که بايد از آنان بگذريم و تا بر فراز آن آسوده باشيم . چه زيبا گفت که : عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.....اگر واقعا و حقيقتا عاشق بوده ای نمی توانی عشق ديگری بيابی (مقايسه معشوق با باطری که بعد از استعمال دور انداخته می شود فکر نمی کنم چندان صحيح باشد .) ببخشيد که سخنم به درازا رفت و شايد محمل گويی هم کرده باشم که اميدوارم به بزرگی خود ببخشايی....به من هم سر بزن ....آنچه مسلم است از ديدن نظرت خوشحال ميشم! شاد باشي.

elham

يه عشق جديد باعث به کار افتادن ساعتت هم ميشه ...

javad shokri

سلام..خوبی....پی نوشتت بيشتر از متنت بود...نمی دونم چرا هميشه حاشيه بيشتر از متنه

ستاره

سلام دوست خوبم.....منهم سالهاست که دنبال نقطه اغازين تمام پايانهايم ميگردم....عيدت مبارک...راستی اسم وبلاگ من آهای با توام...موفق باشی.

ستاره

بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ...که چطور اشنا شدن توی اين دشت بزرگ...اخه شب بود ميدونی بره گرگ و نميديد....بره از گرگ سياه حرفای خوبی شنيد...بره رو گرگ سياه به يه شهر دوری برد...بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اون و خورد...بره باور نميکرد گفت شايد خواب ميبينه...اما ديد جای دلش خالی مونده تو سينه...بيا تا برات بگم تو همون گرگ بدی که با نيرنگ و فريب به سراغم اومدی....امشب بيهوده دلم گرفته.

nazi

خوب شايدم بتوبی ساعتت رو عوض کنی مثلآ يه خورشيديش و بگيری که تا آخر دنيا هم برات کار کنه تازه خود خورشيد علاوه بر اين که مجانيه باعث جذب ويتامين هم ميشه هيچ کس خودش نميشه خيلی مهربونه