تابستان خود را چگونه گذرانديد ؟

حتما اين سوال را قبلا شنيديد . اگر خوب يادتون باشه وقتي مدرسه مي رفتيم حدودا اوايل سال تحصيلي معلم كلاس اين موضوع را به ما مي داد و ما هم با كلي آب و تاب از مسافرت به فلان شهر و مهماني فلان فاميل مي گفتيم . شايد با خودت فكر كني آخه حالا چه موقع اين سوال است . حالا كه تازه تابستان شروع شده تازه 1 ماه گذشته هنوز كلي مونده . ولي من داستاني دارم كه بايد حتما بشنوي شايد نظرت عوض بشه .

از 1 ماه پيش شروع مي كنم . اون موقعي كه هنوز داشتم امتحان هاي دانشگاه را مي دادم . با اينكه 6 روز از تابستان مي گذشت ولي من هنوز امتحان داشتم . حدود 3 ماهي مي‌شد كه خونه نرفته بودم دلم براي خونه و خانواده‌ام خيلي تنگ شده بود . روز 8 تير بود كه بالاخره بعد از كلي دردسر اتاقم و تحويل دادم با كلي اميد به طرف خونه حركت كردم . خيلي خوشحال بودم . با خودم فكر مي‌كردم وقتي به خونه برم حتما مادرم يك غذاي خوشمزه درست كرده و جلوي در حياط منتظر من ايستاده .
بعدازظهر بود كه به شهرم و بعد جلوي در حياط رسيدم خبري ازش نبود . وقتي مثل هميشه بدون سر و صدا وارد خونه شدم برادرم رو ديدم كه داشت لباس مي‌پوشيد و آماده مي‌شد كه بيرون بره . تا منو ديد سلامي كرد و احوالي پرسيد . جوابش رو دادم . از بقيه خبري نبود .
برادرم گفت : مياي با هم بريم بيرون .
بي‌تفاوت گفتم : نه من خسته‌ام .
نگاهي كرد و گفت نمي‌خواهي بدوني كجا ؟
نگاهي كردم و گفتم : كجا ؟
گفت : بيمارستان
بعد ادامه داد : بابا چند روزي مي شه كه سكته قلبي كرده و فردا قراره مرخص بشه .
چشمام از تعجب داشت از حدقه در مي‌اومد . ظاهرا به خاطر اينكه امتحانام رو خراب نكنم بهم نگفته بودن .
اين هنوز اولش بود . بعد از اينكه از بيمارستان برگشتم خبر تصادف و بعد فوت يكي از آشنايان خانوادگيمون رو شنيدم . و نيمه شب هم مادرم كه حالش بد بود را به بيمارستان بردم و تا 2 صبح در بيمارستان گيج بودم .
صبح روز بعد بود كه يكي از دوستانم تلفن زد و به من گفت كه قراره با دوستان قديمي به مجلس ختم پدر يكي از همكلاسي هاي سابقم بروند . ديگه اعصابم داشت بهم مي ريخت .
چند روزي نگذشته بود كه خبر افتادن يكي از درس‌هام رو شنيدم . سر اين قضيه كلي توي خونه من را مسخره كردند . آخه من تا حالا هيچ وقت نمره كمي نگرفته بودم . هنوز چند روزي از مرخص شدن پدرم نگذشته بود كه دوباره توي بيمارستان بستري شد . توي همين روزها بود كه خبر افتادن دومين درس دانشگاهم رو هم بهم دادند . خيلي ناراحت بودم . تصميم گرفتم يه سر به دانشگاه بزنم كه اگه تونستم ترم تابستونه بردارم . ولي مدير گروه مخالفت كرد و من از همه دوستام عقب موندم و مجبورم ترم آينده فقط دروس تكراري بخونم .
چند روز پيش بود كه با دوستام پارك رفته بودم كه دوستام لطف كردند و كيف پول من با تمام مداركم رو گم كردند تا كلكسيون بدبختي هاي من تكميل بشه !

شايد باورت نشه ولي گاهي با خودم فكر مي‌كنم مطمئنا من بدبخت‌ترين آدم دنيا نيستم ولي مي‌خوام بدونم اوني كه بدبخت‌ترين آدم دنياست با مشكلاتش چطوري كنار مياد ؟ من كه ديگه طاقتم تموم شده . دوست دارم دوباره برگردم خوابگاه و با خودم تنها باشم . زندگي توي خوابگاه با تمام مشكلات و تنهايي‌هايي كه براي من داشت ولي واقعا لذت‌بخش‌تر از وضع حالاي من بود .

پي نوشت : اميدوارم دوستام درك كنند كه چرا من ديگه زياد اينجا سر نمي زنم . قول مي دهم خيلي زود جبران كنم . از همه‌ي دوستام عذرخواهي مي كنم .

پي‌نوشت مربوط به متن قبل : مهلت تو تموم شد و خبري ازت نشد . من همينجا اعلام مي كنم من ديگه توي اين دنيا پايبند كسي نيستم و منتظر هيچكس نيستم . البته فعلا . شايد روزي كسي پيدا شد . اميدوارم تو هم اون روز رو ببيني و من تو رو ببينم . شايد ... .

/ 8 نظر / 6 بازدید
مریم

سلااااااااام.خوبييييييی؟بابا بيخيال.همه امروزه درگيرن.حالا هر کی به نوعی(راستی اول)

Elahe

با مريم موافقم . اينجور مواقع بايد به اين موضوع اعتقاد پيداکنی که: صبر خيلی چيز خوبی...

naeeme

سلام دوست خوبم حتی بد بخت ترين آدم هم روزی بد بختی هاش تموم می شه تازه اول تابستانه ان شاء الله روزهای خوب هم ميان

setare

سلام نازنين زياد ناراحت نباش امسال سال آشغاليه من هم بدبختيای زيادی توی اين سال سرم امد اول که اون بی دليل منو به عشق يه غريبه فروخت بعد چند تا از دوستای دانشگاهيم تصادف کردن و يکيشون فوت کرد بعد از اون يکی از خانمهای فاميلمون در تا بچه کوچيکشو گذاشت و از اين دنيا رفت حالا هم مادر بزرگ نازنين خودم گوشه بيمارستان من ميگم امسال سال نحسيه ولی نمی دونم چرا کسی باور نمی کنه اما بايد اميدوار بود چون ميگن ژايان شب سيه سپيده ....بيائين تا برای هم دعا کنيم.موفق باشی.

sara

حالا اگر بيايمو بگويم که آن موقع هم اين طوری نمی نوشتم.....................که هيچ وقت آإ و تابی نبود برای اين ها و نبود هم می مانم با بن بستی که حتی پاسخی ندارم به حرفها.............ولی کاش بعضی چيز ها را نگه می داشتنی برای خودت..............می دانم که الا ن هم اين کار را می کنی ولی باز هم بعضی چيزها.......بعضی چشمک زدن ها و نزدن ها........حتی بعضی نا کجا آ باد ها............کاش بيشتر برمی داشتی و می داشتيم اين حجاب مکرر مسموم را............فقط کاش ...........ولی حيف که اين دفاع های الکی در دادگاهی که شده همه جای زمين.........

مهسا

سلام خوبی گذاشتمت تو لينکام به روز شدی خبرم کن ممنون

فرنگیس

سلام. حال پدر الان چطوره؟ ان شاا... که بهترن. کاهی وقت ها مشکلات زندگی آدمو به رگبار ميبندن. زخمی ميشي، روحت ، جسمت ولی اينا شايد طوفان قبل از آرامشه !!! هميشه اوضاع اون طور که ما ميخوايم پيش نميره. ولی هميشه بايد به اين انديشيد که اوضاع يه جور نميمونه. روزهای آفتابی در راهند.